تبليغاتX
درد دل
غزلیات
 میخوام بگم دوستت دارام
 مدت هابود که مي خواستم رازي را که در سينه دارم به تو بگويم. اما نتوانستم. دوست داشتم هنگامي که از کنارم مي گذري اين راز را در چشمان عاشقم بخواني.ولي تو با بي اعتنايي مي گذشتي تا اينکه امروز قلم را برداشتم تا از بي مهريت بنويسم. ولي وقتي قلم را از روي کاغذ برداشتم ديدم نوشته ام: "با تمام وجود دوستت دارم
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در سه شنبه یازدهم تیر 1387  |
 من دوباره امدم
 دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذاريد گريه ام را به حســاب سفرم نگـــذاريد دوست دارم که به پابوسي باران بروم آسمان گفته که پا روي پرم نگـــذاريد اين قدر آينه ها را به رخ من نکشيــد اين قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذاريد چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم کرد بس کنيد اين همه دل دور وبرم نگذاريد آخرين حرف من اين است،زميني نشويد فقط... از حال زمين بي خبرم نگــذاريد
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در سه شنبه یازدهم تیر 1387  |
 قصه از کجا شروع شد
قصه از غلط شروع شد
از يه اشتباه ساده
از يه خنده‌ای كه گم شد
تو يه بغض بی‌اراده

دست تو يا دست تقدير
گاهي آدم، بد مياره
قصه از غلط شروع شد
من به تو ربطی نداره

سادگی مو تو شکستی
آينه‌ها دروغ نمی ‌گن
تو ولی خودت نبودی
خود من بودی، خود من

شاکی‌ام اما نه از تو
از خودم لجم گرفته
از خودم كه بيشتر از تو
منو دست كم گرفته

منو دست كم گرفتی
تو كه اسم من باهاته
ولی من دروغ نمی گم
پشت اين آيينه، ماته

مات و ماتم ‌زده از تو
تا ته قصه شكستم
تو به انتها رسيدی
من چمدونمو بستم

باورم می کنی يا نه
نمی دونم ، نمی دونم
قصه از غلط شروع شد
اينو از چشات می خونم
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386  |
 سلام
سلام به تمامی عزیزان

مدتی در گیر بودم و منو تمامی دوستان شرمنده کردن امیدوارم بتونم زحماتتان راجبران کنم

دست بوس شما

محمد رضا

|+| نوشته شده توسط محمد رضا در دوشنبه شانزدهم مهر 1386  |
 میخوام بگم............
میخوام بگم بوی تنت برای من یک دنیاس.........

میخوام بگم امدنت برام شده یک رویا...........

میخوام بگم دوست دارام با این دو چشم بی تاب.......

میخوام بگم عاشقتم نگاهمو تو دریاب..........

میخوام بگم شدی افسانه هر کتابم........

میخوام بگم شدی شهرزادهه قصه هایم.....

میخوام بگم غرورمو برای تو شکستم.........

از این به بعد میخوام که اسمتو فریاد کنم.......

تو گوش هر شقایقی اسمتو بیداد کنم........

میخوام دیگه نترسم از غروب بی کسی هام........

میخوام دیگه جدایی هم فلب منو نشکنه..........

به امید نبودنت تمام عمر صبر کنه.........

میخوام بگم مال منی تا اخر زندگی...........

ولی تو منو فروختی با همه این سادگیم..........

میخوام که دیگه دوریتو توی دلم حک کنم.........

رنگ نفسهایی تورو تو سینه ام حبس کنم........

میخوام بگم زندگیمو مرگ من دست توس............

اگر بخوای همین الان برای تو میمیرم..............

اما تورو خدا بذار قبل از مرگم..........

کمی نگاهت بکنم................

میخوام ببوسم دو تا چشمای قشنگ تورو...........

میخوام که لب وا کنم و اسم تورو بخونم.......

بعدش وصییت کنم و هر جمعه بیایی سر قبرم...........

یک گل رز زرد بذاری کنار قبرم.............

میخوام بدونی که قلبم همیشه مال توس............

وجود من ذهن من همیشه مال توس............

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد رضا در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386  |
 دلم تنگ است

دلم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است  ...

دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ...

به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ...

نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های

وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است...

دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم .

دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم و

اشک های بدرقه گر عزیزم را سرازیر می کنم .

چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟؟

چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟؟!!

بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم.بال هایی که در قفس مانده اند و

از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟؟

 میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ...

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...و اینها بهانه ایست

دلم بیش از همه برای تو تنگ است ....

مرا به یاد بیاور. مرا از یاد مبر. که انعکاس صدایم درون شب جاری است ...

|+| نوشته شده توسط محمد رضا در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386  |
 غروب هایی که دیگه نیستی
غروبایی که نیستی،تو دلم،انگاری اشوب روز محشره.......

یه جوری هوای غربت می گیرم،انگاری غروب روز محشره.......

همه چی رنگ بد خاکستری،همه چی رنگ شکستنددلم رو میگره.......

امیدای زنده ی تو دل من،با غروب دوباره از نو میمیره

کاش تو این اسمون بی انتها،دل من یه گوشه جا داده بشه توی دلت.....

پشت این ستاره های کاغذی،راس راسی ستاره ای زاده بشه......

صورتش مثل تو باشه،مث تو،ساده و روشن و پاک افتابی.....

بدرخشه تو شبای سرد من،بدرخشه تو شبای بی خوابی من......

یه ترانه بخونه تو گوش من،من براش غصه هامو گریه کنم و اشکامو جاری کنم...

تلخی روزای بی ترانه رو،تلخی جمعه ها رو گریه کنم.......

بگه این ابر سیاه گریه دار،چرا از تو اسمون رد نمیشه.......

میگذره تلخی این تنگ غروب،یا می مونه پشت شیشه برای همیشه؟!

اما باز غروب و خیال من فکر روزای بلند و روشنه

توی سینه قلب بی قرار من،مثل یه زندونیه،مثل منه!!.

|+| نوشته شده توسط محمد رضا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386  |
 چند کلامی بدون حاشیه........
هر کس خوب میداند در این دنیایی پهناور هر جانداری نیازمند هم نوع خودش میباشد...

در این میان انسانها از این قاعده مستثنی نیستند............

منو تو میدانیم..............

بلبل نیازمند گل است ""شمع نیاز مند پروانه""دریا عاشق موجاش.........و............

اول اشنایی در تو صلا بت خاصی دیدم که بیان ان قابل توصیف نیست....

در چشمانت صفا وصمیمیت ودر وجودت تابیعیت خاصی دیدم.....

در پایداری عشقت ترا مثل کوهی استوار میپنداشتم در برابر تمام ناملایمات زندگی...

و بخودم میبالیدم که الحق روی تمام عاشفان را سفید کردم....

اگر میخواستم از تو بنویسم شاید هر کدام برای من یک شاهنامه میشد......

وقتی تو با امدنت مرا از تمای لذتهای دنیوی بی نیاز کردی...........

و چشم مرا بجز خودت بر همه پوشاندی.........

پس حال چگونه میشه با رفتنت ..................................؟؟؟؟؟؟

بیا و روزهای ابری مرا افتاب بده .............

من تشنه تو هستم.............

بر من بتاب و روشنی بده و جرعه جرعه ابم بده و پاره پاره دل مرا جمع کن...........

و دوباره جانم بده....................

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد رضا در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386  |
 سلام پرنده کوچک خوشبختی من
دلم برای تو که مثل سرو تناوری تنگ میشود.......

و هر زمان وهر مکان به عکس زیبایی تو نگاه میکنم.....

روی پا میایستم و با نگاهی غم زده رخ زیبایت را تماشا میکنم....

ولی افسوس که دور بودن از تو قلبم را میفشارد...............

اری یک روز زمستانی در تنگ غروب در میان بوتهای خشکیده دلم به من رسیدی...

ترا برای خودم به خانه دلم دعوت نمودم.......

هر روز این پرنده زیبا را با زبانم اب و دانه میدادم...........

و دلخوش بودم که به گلستان دلم اوردهام............

ولی افسوس.....................

نمیدانستم این پرنده زیبا برای پر کشیدن به سوی دگری پرواز خواهد کرد...

و من سوخته با سکوتم فریاد میکشم تا صدای اعتراضم به گوشش برسد.....

اما من مهاجری هستم در غربت غم وتنهایی................

ودر حسزت روزهایی خوش زندگانی......................

و این غربت تنهایی در ذهنم جایی فراموشی ندارد................

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد رضا در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386  |
 خیال کردم برام یک عمر میمونه..........
خیال کردم برام یک عمر میمونه....

گمان کردم برام یک همزبونه.....

نگفته بود پی یک عشق دیگست......

تا تحقیرم کنه دل بسوزونه.......

نگفت به فکر فرصتی دوبارست.......

برای دل بریدن فکر چارست...........

نگفت به فکر تحقیر نگامو شکستن غرور پاره پارست...........

حالا به مرگمم راضی نمیشه ................

میخواد جون بکنم واسش همیشه................

درسته کولی بی کسو کارم...................

اما واسه خودم منم خدایی دارام....................

برای دیدن روز عذابت دارام ثانیه ها رو میشمارم

 

|+| نوشته شده توسط محمد رضا در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386  |
 اگر................................
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شايد
ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پای خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي
آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتی !
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که هميشه خواهانند
هميشه ميتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی
و شايد من، کمر شکسته ترين بودم
اگر غرور نبود
چشمهایمان به جای لبها سخن نميگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در ميان نگاه های گهگاه مان جستجو نميکرديم
اگر ديوار نبود
نزديک تر بوديم،
همه وسعت دنيا يک خانه ميشد
و تمام محتوای يک سفره
سهم همه بود
و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بوديم،
با اولين خميازه به خواب ميرفتيم
و هر عادت مکرر را
در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم
اگر خواب حقيقت داشت
هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبريز از ناباوری بودم
هيچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شايد، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند
و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد
تا ديگری از سر جوانمردی
بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترين کالا بود
ترس نبود،زيبايی نبود
و خوبی هم، شايد
اگر عشق نبود
به کدامين بهانه می گريستيم و می خنديديم؟
کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم؟
آری! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود
اگر کينه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش ميکردم
و تو سنگی را که من به شيشه ات زده بودم
به يادگار نگه ميداشتی
و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشيديم
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386  |
 خدا نگهدار برای همیشه

روزگاری می خواستم که به سمت نور حرکت کنم ، اما گفته بودند که ابتدای راه نور ، تونلی سرد و تاریک دارد ، ومن وحشت کرده بودم و ترسیده بودم و به تو آویخته بودم ، می خواستم که ساده زندگی کنم وساده عشق بورزم و ساده ببوسم و ...

اما تو خود نخواستی هر بار که به سادگی عشق ورزیدم ، عشق ورزیدنم را پیچیده کردی ؛ هر بار که به سادگی بوسیدم ، بوسیدنم را فلسفه کردی .

همه ی چیزهایی که از آنها گمان سادگی داشتم پیچیده کردی ، معنای سادگی را از من گرفتی ؛ و من اراده کردم که به دنبال چیزی باشم که معنای سادگی را به من باز گرداند .

و کنون به راه تازه ای رفته ام ، من از آن تونل سرد و تاریک گذشته ام و به همان سادگی که می خواستم رسیده ام ، دیگر از دنیای ساده ای که هر روز به خاطر وجود عشقم ساده تر می شود ، به دنیای پیچیده تو که هر آن به خاطر عدم وجود عشقت پیچیده تر می شود ، باز نخواهم گشت ، مگر اینکه رانده شوم ...

پس دیگر با فکر پیچیده پوشالیت دنیای ساده ی مرا دچار اختشاش مکن ، برو و مرا با دنیای ساده ام تنها بگذار .

خدا نگهدار

|+| نوشته شده توسط محمد رضا در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386  |
 اخرین احساس
نمي دونم از كجا شروع كنم ... خيلي دل تنگم نمي دونم چه دردمه
خستم از زندگي دليلش واضحه ولي نمي تونم بگم...
الان كه دارم مي نويسم ترانه اي كه خودم عاشقشم (سلطان قلبم ) رو گذاشتم و اشكام داره مي ريزه
زندگي خيلي مسخره شده...  هيچ شوقي نمونده ... همش درده
بزار با يه متن (از خودم)  توصيف كنم: زندگي يعني هجوم لحظه ها
يعني شنيدن خاطره ها
زندگي يعني تبسم آيينه ها
زندگي يعني تلف شدن ثانيه ها
خالي از تمام زيبايي ها
..................................
عشق يعني تكرار خواهش  ها
و رفتن در ژرف ناي التماس
عشق يعني خواستن بي جا
و در پي آرزو بودن
ولي هرگز نرسيدن
عشق يعني ماتم لحظه ها
يعني خواستن و نرسيدن
...................................
محبت يعني كار عبث
---------------------
هيچ كسي مهربان نيست
اين فقط منافع است
گاهي افتان و گاه خيزان
ولي در كل يعني بي مفهوم...
-----------------------------------
عشق از كس يعني التماس و كوچكي
ولي عشق از تو (امام حسين) يعني بندگي
عشق در وجود تو خلاصه مي شود
وجودي مقدس نه وجودي پر از هوس
عشق از آدمي يعني گدايي
--------------------------------------
و اينك بايد بگم خداحافظ
خداحافظي كه سلامي در بر ندارد
مانند لحظه آشنايي كه كلامي در بر ندارد
عشق و زندگي و تمام اين چرندها يعني التماس
و نمي خواهم باشم و با عزت نباشم
ونمي خواهم در اين درياي ژرف عشق و زندگي
مانند كشتي طوفان زده
به هر گوشه اي در حركت باشم
گاهي در وسط گاهي در كنار و گاهي در تمامي پهناي لحظه ها
پس خواهم گفت خداحافظ تا قيامت
و  تو را به ديدار آخر فرا مي خوانم
و سپس در هاله اي از ابهام رهسپار ديار حق مي شوم . و شايد پس از
آن زمان مفهوم دوست داشتن را بيابي ولي افسوس كه دير است و من نيز با تمام
احساسم و شور و شوق اشتياقم فنا شده ام .............!!!!!!!!!!

محمد رضا

|+| نوشته شده توسط محمد رضا در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386  |
 ایا بر او صبر کنم
خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام . زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386  |
 برو با یارت عزیزم
برو با یارت عزیزم ..

                       رها کن این دل منو

                الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم

      اما..

            یه قول بهم بده ..

                             یارتو تنها نذاری

                                        که مثل من اسیر بشه ..

                             آواره از خونه بشه

              من هم یه قول بهت میدم..

                               یه روز..

                                          یه روز فراموشت کنم

|+| نوشته شده توسط محمد رضا در شنبه هشتم اردیبهشت 1386  |
 
امدم عاشق شدم دیدم دروغه

امدم دوستش داشتم بازم دیدم دروغه

منو یک بازیچه قرار داد و با تمام احساسات من بازی کرد و رفت

رفت تا در کنار کسی دیگر مزه خوشبختی را بیابد

با تمام وجودم از هر چه عشق و دوست داشتنه متنفر شدم

چه جور میشه قبول کرد کسی که ۱۴ ماه ابراز عشق و علاقه میکرد حالا منو خیلی راحت کنار خیابان بکارد و کارش را به من ترجیح دهد

شما جواب منو بدهید

 

|+| نوشته شده توسط محمد رضا در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386  |
 دوست داشتن
من گمان می کردم دوست داشتن4 فصلش همه آراستگیست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند من چه می دانستم....
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386  |
 عشق دیوانگیست
اگر بگریم گویند که عاشق است
اگر بخندم گویند که دیوانه است
پس می گریم و می خندم
که بگویند یک عاشق دیوانه است
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386  |
 تمام هستیم
من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی
تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی
تمام نیروئی که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسوانت را نوازش کند
تمام بودن خود را زانوئی می کنم تا تو بر آن به خواب روی
خود را "تمام خود را" به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی ، از آن بر گیری
و هر چه خواهی از آن بسازی
هر گونه تو بخواهی باشم
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در جمعه سی و یکم فروردین 1386  |
 تنهایی
ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که .
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم
تا بداند غم شبها یم را....
........تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را
...........قانون دنیا تنهایی من است
و تنهایی من قانون عشق است....
و عشق ارمغان دلدادگیست........
و این سرنوشت سادگیست...........
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در جمعه سی و یکم فروردین 1386  |
 منو ببخش

اگه تورو دوست دارم خيلی زياد ، منو ببخش...

اگه تويی اون که فقط دلم ميخواد، منو ببخش

منو ببخش...اگه شبا ستارهارو ميشمرم...

منو ببخش اگه بهت خيلی ميگم دوست دارم...

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل ميچينم...

منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب ميبينم...

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خيلی کمم

تو يه فرشته ای و من فقط يه آدمم

منو ببخش اگه برات ميميرم و زنده ميشم

اگه با ديوونگی ام پيشه تو شرمنده ميشم

منو ببخش اگه همش ميسپارمت دست خدا

اگه پيشه غريبه ها بجای تو ميگم شما...

منو ببخش من نميخوام تو رو به ماه نشون بدم

نشونيتو نه به شب و نه دست آسمون بدم

منو ببخش اگه ميخوام تورو فقط واسه خودم

ببخش اگه کمم ، ولی زيادی عاشقت شدم...

 

|+| نوشته شده توسط محمد رضا در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386  |
 با تو خواهم بود

روزی که به برکه ی عشق رسيدم، رودخانه شدم و خروشيدم!

روزی که زير باران عشق دل را به تو سپردم، دريا شدم

 و آن روز که عشق را به جان يافتم، به اقيانوسها پيوستم!

تا يک روز تو آمدی

و من در وسعت زيبايی خداييت غرق شدم.

و جان را به خاکپای تو سپردم و تن را به خدمتت؛

و گرچه هيچ نداشتم،

دل را به تو دادم، همه چيز ديروزم را به همه چيز فرداهايم!

و امروز در ساحل برکه ی فراتر از اقيانوس تو

دريای وجودم را به اميد امواج لطفت

به دست نسيم محبتت می سپارم،

و دل را برای هميشه

خاکپای قدوم مقدست می کنم

تا روی سياهم را در پناه قلب سرخ عاشقم بپوشانم

و از تو راه و رسم عشق بياموزم

و با تو تا بيکران ها سفر خواهم کرد.

 با تو خواهم بود

تا هميشه.

|+| نوشته شده توسط محمد رضا در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 اواز
آواز عاشقانه ما در گلو شکست

.

  حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

.

  ديگر دلم هواي سرودن نمي کند .

 

  تنها بهانه دل ما در گلو شکست .

 

  سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم .

 

  آن گريه هاي عقده گشا در گلوشکست .

 

  آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود .

 

  خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست .

 

  فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند .

 

  نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست .

 

  تا آمدم که با تو خداحافظي کنم .

 

  بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست

|+| نوشته شده توسط محمد رضا در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 این چه عشقیست

این چه عشقی ست که در دل دارم 

 من از این عشق چه حاصل دارم 

 می گریزی زمن و در طلبت 

 باز، کوشش باطل دارم 

 باز لبهای عطش کرده  من 

 عشق سوزان تو را می جوید 

 می طپد قلبم و با هر طپشی 

   قصه ی عشق تو را می گوید

 
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 دوست دارام
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386  |
 
 
بالا
به رضايت شما از مطالب وبلاگ ، اميدوارم دوباره به ما سر بزنيد')">ا اميد به رضايت شما از مطالب وبلاگ ، اميدوارم دوباره به ما سر بزنيد')"> language="javascript" #000000;font-family:Tahoma;font-size:8ptalign="center" style="color:#8pt;font-weight:600">now = new Dateif (now.getHours() < 3) { document.writeهنوز بيدار هستي ؟") }else if (now.getHours() < 11) {document.write("صبح شما بخير")else if (now.getHours() < 15) {document.write("ظهر شما بخير") }else if (now.getHours() < 19) { document.write("عصر شما بخير") }else if (now.getHours() < 24) { document.write("شب شما بخير") }