نمي دونم از كجا شروع كنم ... خيلي دل تنگم نمي دونم چه دردمه
خستم از زندگي دليلش واضحه ولي نمي تونم بگم...
الان كه دارم مي نويسم ترانه اي كه خودم عاشقشم (سلطان قلبم ) رو گذاشتم و اشكام داره مي ريزه
زندگي خيلي مسخره شده... هيچ شوقي نمونده ... همش درده
بزار با يه متن (از خودم) توصيف كنم: زندگي يعني هجوم لحظه ها
يعني شنيدن خاطره ها
زندگي يعني تبسم آيينه ها
زندگي يعني تلف شدن ثانيه ها
خالي از تمام زيبايي ها
..................................
عشق يعني تكرار خواهش ها
و رفتن در ژرف ناي التماس
عشق يعني خواستن بي جا
و در پي آرزو بودن
ولي هرگز نرسيدن
عشق يعني ماتم لحظه ها
يعني خواستن و نرسيدن
...................................
محبت يعني كار عبث
---------------------
هيچ كسي مهربان نيست
اين فقط منافع است
گاهي افتان و گاه خيزان
ولي در كل يعني بي مفهوم...
-----------------------------------
عشق از كس يعني التماس و كوچكي
ولي عشق از تو (امام حسين) يعني بندگي
عشق در وجود تو خلاصه مي شود
وجودي مقدس نه وجودي پر از هوس
عشق از آدمي يعني گدايي
--------------------------------------
و اينك بايد بگم خداحافظ
خداحافظي كه سلامي در بر ندارد
مانند لحظه آشنايي كه كلامي در بر ندارد
عشق و زندگي و تمام اين چرندها يعني التماس
و نمي خواهم باشم و با عزت نباشم
ونمي خواهم در اين درياي ژرف عشق و زندگي
مانند كشتي طوفان زده
به هر گوشه اي در حركت باشم
گاهي در وسط گاهي در كنار و گاهي در تمامي پهناي لحظه ها
پس خواهم گفت خداحافظ تا قيامت
و تو را به ديدار آخر فرا مي خوانم
و سپس در هاله اي از ابهام رهسپار ديار حق مي شوم . و شايد پس از
آن زمان مفهوم دوست داشتن را بيابي ولي افسوس كه دير است و من نيز با تمام
احساسم و شور و شوق اشتياقم فنا شده ام .............!!!!!!!!!!
محمد رضا
|
+| نوشته شده توسط
محمد رضا در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
|